فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
42
كليات ( فارسى )
ز حديث لعل گاهى زندم ره دل و دين * كشدم به ناز گاهى به كمند زلف پرچين زندم به تير مژگان ، كشدم به غمزهء كين * بكدام مذهبست اين ، بكدام ملتست اين كه كشند عاشقى را كه تو عاشقم چرايى ؟ چو بسير باغ سرو قد خود عيان نمايد * ز عذار لالهگونش چمن ارغوان نمايد رخ خود ، پى نظاره ، چو به گلستان نمايد * مژهها و چشم شوخش به نظر چنان نمايد كه ميان سنبلستان چرد آهوى ختايى چه شود كه مطرب آيد بسماع ذكر : يا حى ؟ * كند التفات ساقى سوى بزم ما پياپى ؟ غم عشق را دوايى نبود بجز نى و مى * ز فراق چون ننالم من دل شكسته چون نى كه بسوخت بند بندم ز حرارت جدايى ؟ نگشود عقدهء دل ، نه ز شيخ و نز برهمن * نه ز دير طرف بستم ، نه ز كعبه و نه ز ايمن چو نصيب عاشق آمد ز ازل فضاى گلخن * سر و برگ گل ندارم ، بچه رو روم بگلشن ؟ كه شنيدهام ز گلها همه بوى بىوفايى چو بناى كار عاشق همه سوز و ساز ديدم * ره حسن و عشق يكسر به نياز و ناز ديدم ز جهانيان گروهى بره مجاز ديدم * به قمارخانه رفتم ، همه پاكباز ديدم چو به صومعه رسيدم همه زاهد ريايى ز حدوث پاك گشتم ، بقدم رهم ندادند * ز وجود هم گذشتم ، بعدم رهم ندادند به كنشت سجده بردم ، بصنم رهم ندادند * بطواف كعبه رفتم ، بحرم رهم ندادند كه تو در برون چه كردى كه درون خانه آيى ؟ بحرم صلاى هاتف به حكايت اندر آمد * كه نسيم وصل گويا ز ديار دلبر آمد به تو مژده باد ، اى دل ، كه شب غمت سرآمد * در دير مىزدم من كه ندا ز در درآمد كه : درآ ، درآ ، عراقى ، كه تو هم از آن مايى از قصيدهاى كه در صحايف 78 - 79 چاپ شده پيداست كه فخر الدين عراقى برادرى داشته است كه لقب وى شمس الدين بوده و در كمجان زادگاه وى مانده ، از بيت 275 پيداست كه سى و شش سال ازو دور بوده و هم چنان آرزوى ديدار وى